قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى

54

تاريخ نگارستان ( فارسى )

بر قدح بلورى كه امين آن را دوست داشتى خورده بشكست امين بابراهيم گفت ديدى كه اين كنيز چه‌ها گفت و قدح چون شكست گمان نميبرم كه از اين مهلكهء خونخوار جان بسلامت برم در اينسخن بود كه يكى خواند قضى الامر الذى فيه يستفتيان امين يكبارگى از آن دل شكسته برخاست و بحرم رفت و چون در شب پنجم محرم در سنهء 198 ثمان و تسعين و مأة بدست غلامان طاهر افتاد گفت اذا لم يساعد التقادير خربت التدابير گويند همان‌روز كه شبش كشته ميشد ناگاه شپشى بر جامهء خود ديد پرسيد كه اين چيست گفتند جانورى كه در جامهء مردم مىباشد امين گفت اعوذ بالله من زوال النعمة نظم : ز انقلاب زمانه عجب مدار كه چرخ * از اين فسانه هزاران هزار دارد ياد [ 72 - مخالفت ابراهيم مهدى با مأمون عباسى . ] 72 من الوقايع گويند چون ابراهيم بن مهدى در سنهء 202 اثنين و مأتين با مأمون خلاف كرد بغداديان او را بخلافت موسوم گردانيدند مأمون از خراسان متوجه بغداد شد ابراهيم چون تاب نياورد در روز سه‌شنبه بيست و دوم ذى حجة سنهء 203 ثلث و مأتين در بغداد متوارى شد چون عسسان در طلب او كوشيدند در شب يكشنبه سيزدهم ربيع الاخر 210 عشر و مأتين او را در لباس زنان گرفته نزد مأمون آوردند مأمون از او درگذشته و چگونگى زمان اعتزال را از او سئوال كرد ابراهيم گفت يكبارى در نيم روز كه آفتاب به سمت الرأس رسيده بود و هوا در غايت حرارت ميخواستم كه از منزلى به منزلى روم چون بيرون آمده ميرفتم ناگاه بكوچهء رسيدم كه پيشش بسته بود بر در سرائى رسيدم مردى سياه‌چرده ديدم ايستاده با او گفتم توانى مرا يك لحظه در منزل خود جاى دهى وى گفت بجان منت دارم مرا بخانهء خود درآورده بيرون رفت و در را از آنطرف بر روى من بست مرا يقين شد كه او رفت تا عسسان را خبر دهد و درين بيم بودم كه ناگاه آواز در برآمد و همانشخص باندرون آمده قدرى گوشت و چند كاسه و كوزهء تازه و فرشى پاكيزه همراه آورد و زبان بعذرخواهى گشود و گفت من مردى حجامم و چون شما بر اين مطلع شويد شايد از اسباب و ادوات مستعمل من تنفر كنيد ، ببازار رفته تجديد اينها كردم و بعد از آن بطبخ مشغول شده بعد از خوردن طعام گفت هيچ ميل شراب دارى گفتم دور نباشد در دم شيشهء حاضر ساخته چون ساغرى چند از هم گذشت و سرگرم شديم گفت هرچند بىادبى است اما اميدوارم كه بنده جوى خود را باستماع غنا و سرور مسرور و خشنود گردانى فى الحال عوديرا حاضر ساخته از روى نياز گفتم نظم : بى طمعيم از همه سازندهء * جز تو نداريم نوازندهء پرسيدم كه از چه دانستى كه من اين فن ميدانم گفت تو مشهورتر از آنى كه مخفى توانى بود تو ابراهيم بن مهدى نيستى كه مأمون صد هزار درم قبول كرده كه بآنكس رساند كه ترا به او رساند ابراهيم گويد چون اين را شنيدم عود را بر كنار گرفتم گفت ملتمس آنكه اول من سرود گويم و صوتى چند به عمل آورم تو از عود بدر كنى چنين كردم الحق آنقدر صوت